RSS Amplifier

Blog

قدس آنلاین | Qudsonline - چندرسانه‌ای > قصه‌های زیارت

چندرسانه‌ای > قصه‌های زیارت

qudsonline.irSource feed ↗10 posts

Live Last read · last published · next check

Latest posts

قصه‌های زیارت؛ وطن مثل مادره...

گرمای تابستان که زودتر از خودش رسید، مجتبی طاقتش طاق شده بود و کی‌کی می‌کرد که امتحاناتش تمام بشه و دوباره مهدی رو ببینه. اما این‌بار نه تو مشهد و حرم که کیلومترها دورتر از اونجا. «وطن مثل مادره» قصه‌ جدیدی از مجموعه قصه‌های زیارت است.

قصه‌های زیارت؛ صدای نقاره‌خانه

صدای نقاره‌ دل مرد را می لرزاند. دل تنگی که وقت نمی شناسد. دل تنگی همیشه یک مهمان ناخوانده است. سرک می کشد و اشک می دزدد. «صدای نقاره‌خانه» قصه‌ جدیدی از مجموعه قصه‌های زیارت است.

قصه‌های زیارت؛ قلک‌های ریحانه و مهدی

یه نگاه به عکس بچه‌ها انداخت و گفت: شما که رفتین پیش آقا... قلک‌هاتونم با خادم‌ها می‌فرستم مشهد...

قصه‌های زیارت؛ از طرف بچه‌های دنا...

روی عرشه کشتی ایستاده، حوالی تنگه‌ای که عرصه را بر دشمنان این آب و خاک تنگ کرده است؛ تنگه هرمز، در حساس‌ترین نقطه از خلیجی که همیشه فارس بوده و همیشه خواهد ماند. باد گرم جنوب، بوی نمک و دریا تمام جانش را نوازش می‌دهد اما با روح زخم‌خورده‌اش چه کند؟

قصه‌های زیارت؛ دلتنگ کوچه تنگی

امشب تولدتایه. کل کوچه تنگی رِ چراغونی کردُم. لباسای پلوخوریمَم پوشیدُم. آخه مُخوام قبل خواستگاری بیام حرمتا بِری تشکر...

قصه‌های زیارت؛ مو دلوم بری مشهد تنگ رفته

آبجی‌م مُگُفت: دِداش‌جان، مُو که مِدِنُم، تو اگه وخِزی از اینجِه بِری تهران، روز دویُّم شب نِرِفته دلت تنگ مِرِه. مُو تو رِ مِشنِسُم دِگه. خودُم بزرگِت کِردُم. اینجِه تا دلت میگیره ورمِخِزی مِری حرم، مِری خانه‌ نِنِه‌جان، مِری طُرقِبِه.

قصه‌های زیارت؛ قصه روزگار بی‌صاحب نیست

آقای امام رضاجان، زندگی ما بالا و پایین زیاد داره ولی همیشه آخرش میایم سراغ شما. چون می‌دونیم شما همه چیو می‌دونین. چون می‌دونیم روزگار همچینم بی‌صاحب نیست، ما یه امام رضا(ع) داریم که همیشه حواسش به ما هست...

قصه‌های زیارت؛ قصه او می‌کشد قلاب را...

سوار تاکسی شدم که واسه نماز برسم حرم. شلوغی خیابون اونم دم اذون سرعتمونو کم کرده بود و داشتم به خودم غر می‌زدم که آخه الان وقت حرم رفتن بود؟ که یهو انگار جناب سعدی جوابمو داد...

کفش‌های بی‌بی

بلند شد که برود مسجد. دم در که رسید گفت: «فریده اینجا رو ببین دختر. کفشام راه کشیدن، قطار شدن، قراره برم زیارت...»

قصه‌های زیارت؛ قصه زیارت دو نفره

سرم را انداختم پایین. گفت: «کنار امام رضا(ع)، آدم غریب نیست. بهش بگو بره حرم، برات دعا کنه.»