گرمای تابستان که زودتر از خودش رسید، مجتبی طاقتش طاق شده بود و کیکی میکرد که امتحاناتش تمام بشه و دوباره مهدی رو ببینه. اما اینبار نه تو مشهد و حرم که کیلومترها دورتر از اونجا. «وطن مثل مادره» قصه جدیدی از مجموعه قصههای زیارت است.
صدای نقاره دل مرد را می لرزاند. دل تنگی که وقت نمی شناسد. دل تنگی همیشه یک مهمان ناخوانده است. سرک می کشد و اشک می دزدد. «صدای نقارهخانه» قصه جدیدی از مجموعه قصههای زیارت است.
روی عرشه کشتی ایستاده، حوالی تنگهای که عرصه را بر دشمنان این آب و خاک تنگ کرده است؛ تنگه هرمز، در حساسترین نقطه از خلیجی که همیشه فارس بوده و همیشه خواهد ماند. باد گرم جنوب، بوی نمک و دریا تمام جانش را نوازش میدهد اما با روح زخمخوردهاش چه کند؟
آقای امام رضاجان، زندگی ما بالا و پایین زیاد داره ولی همیشه آخرش میایم سراغ شما. چون میدونیم شما همه چیو میدونین. چون میدونیم روزگار همچینم بیصاحب نیست، ما یه امام رضا(ع) داریم که همیشه حواسش به ما هست...
سوار تاکسی شدم که واسه نماز برسم حرم. شلوغی خیابون اونم دم اذون سرعتمونو کم کرده بود و داشتم به خودم غر میزدم که آخه الان وقت حرم رفتن بود؟ که یهو انگار جناب سعدی جوابمو داد...